X
تبلیغات
شعر مهر
وبلاگ اشعار محمود رفیعی وردنجانی (مهر)

به نام تک نگار آفرینش

پدید آرنده احسان و بینش

خداوندا تویی مهربان و دانای به نهان و آشکار امور دست ما را بگیر و قلب های ما را از احساس  پاک و الهی لبریز کن. ای مهربان بی نهایت ؛ ای امید نا امیدان ؛ ای پناه بی پناهان؛ ای یار بی کسان؛ ای نهایت آرمان مشتاقان ...یاریمان کن...

پیرن سیاه دل با تو شور و آه داره

                ازم جدا نشو دلم گناه داره

                              عالم سیه پوش شده از غم حسین(ع)

                                              که حتی کعبه یک پیرن سیاه داره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 13:29  توسط مهر | 

اما سروده تقدیمی من:

سینه ام مالامال از غم و اندوه است

بار فهمیدن ها بر دل ما کوه است

روز دانشجو را روز حق می دانم

و شعار خود را چون شفق می دانم

راه ما راه خداست راه ما کرب و بلاست

راه ما هر چه وفاست فهم هم سهم شماست

خوب من می دانم که همه چیز خداست

خوب و بد در دنیا ز همه خلق جداست

سد خود می شکنم بر وجودم کفنم

خصم هر اهرمنم تا بدانی سخنم

دور باطل نزنید طعنه بر دل نزنید

گر که ساکت ماندم طبل عاجل نزنید ( عاجل: فوری)

و قضاوت نکنید که فلانی ترسید

و نگویید چه دید هر چه بهتر فهمید:

بودن و صبر و سکوت منطقش یکسان است

راه ما تا آخر حرف این قرآن است...

مهر آسوده چرا ؟ از غم آلوده چرا؟

سهم این دل فهم است تو نگو بوده چرا؟

روز دانشجو گرامی باد.

محمود رفیعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 11:47  توسط مهر | 

تقدیم به روح بلند شهدای گمنام

دستمان را بگیرید ای سرشناسان افلاک...

گمنام منم...

گرچه گمنامید از ما زنده تر

از ئجود عاشقی آکنده تر

هست تفسیر تو گمنامی ولی

نام تو در عرش از ما زنده تر

در قیامت بر لب ما آه آه...

نیست چون تو بنده ای پرخنده تر

بنده بودی و به گمنامی شدی

همچو زهرا(س) در ره او بنده تر

می شوم هر روز با دوری ز تو

مات در اندوه و سرافکنده تر

از تو نام مهر و ایمان مانده است

مهر رویت دل به دل تابنده تر

غول شهرت را به خاک افکنده ای

در دل ما می شود درنده تر

نیست شمشیری چو اخلاص شما

بهر نور و تربیت برنده تر

نام تو زیباست حرف تو نکوست

می شوم با مهر تو سرزنده تر

شاعر : محمود رفیعی وردنجانی (مهر)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:40  توسط مهر | 
احسان جان:

سلام
باور نمی کنم
چه زود می روی
یادم نمی رود
شعر قشنگ تو
یادم نمی رود
یک صبح آمدی
گفتی بلندشو
وقت نماز شد
یادم نمی رود
گل خنده های تو
یادم نمی رود
احساس خوب تو
یادم نمی رود
تفسیر حرفهات
یادم نمی رود
شور بلند تو
جانم
عزیز من
قدری درنگ کن
من را ببر عزیز
دل را قشنگ کن
احسان خوب ما
حالا تو می روی
تا اوج عرش حق
ما را ز یاد خود
از گفت و گوی حق
یا در جوار او
با خنده شهید
از یاد خود نبر
مخلصم و دل گرفته
رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلوات

محمود رفیعی - یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 12:7  توسط مهر | 

محرم می آید با عطر عشق:

یک عده در خون کربلا را دیده بودند

یک عده از آن سرزمین ترسیده بودند

وقتی که برگشتند دیگر از بساتین

تک لاله ها و غنچه ها را چیده بودند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:20  توسط مهر | 
سلام/ این شعر جواب خیلی از سوالهایی است که برخی از دانشجویان با تعجب از ما می پرسند که چرا این گونه شد و چرا اینطور شدید. قصد جواب دادن و گلایه نداشتیم اما دیدیم دارد از کارهای ما تفاسیر بدی می شود برای همین لازم دیدیم جوابی باشد که شد این شعر:

بیانیه منظوم...

کار من از نصیحت و وعظ و بیان گذشت

دوران استقامت بر آرمان گذشت!

شرح حدیث من همه شد سر و راز من

دیگر مجال شرح سخن از بیان گذشت

دوران درد رفت ولی درد آدمی

دوران من در غم دل این چنان گذشت

ما را رسید یاور ایام پیش و گفت:

از آن مطالبات مگر می توان گذشت

گفتم نبود باور من خسته دل شدن

کم کم گذشت قصه ما تا زمان گذشت

در این معامله دل ما ماند و صد ضرر

عمری که رفت در غم سود و زیان گذشت

دستم گرفته بود رفیقی به درد و غم

تا دوست رفت دست من از داستان گذشت

فریاد من مانده به گوش زمانه لیک

تیر مقاومت دگر از این کمان گذشت

جو زمانه داد به بیداد ما نداد

بخت امید از دل سرد جوان گذشت

ما را مواضعی که بود فراموش کی شوند

با ما نگو ماندن تو ناگهان گذشت

بر ما مبند فتنه گری و ریا و کبر

در قلب بود ان چه که بر این زبان گذشت

تنها شدیم در ره گفتار حق مان

هر سو فشار و غصه شد و از توان گذشت

یک سال و نیم غرق غم دوستان شدیم

اما چه فکر در سر این دوستان گذشت

حالا دگر مشکل این سینه حل شده!

دوران خوب درد و غم خستگان گذشت

حالا عوض شدیم ببینید دوستان!

مشکل زما نبود از آن می توان گذشت!

فریاد ما بهر شما بود و خود شما

گفتید بگذرید چه با دیگران گذشت

بودیم اگر مشکل ما آن چنان نبود

ثابت شدیم هرچه که چرخ زمان گذشت

حالا چرا  رنج ملامت دهیدمان

با ما نبود دست شما و همان گذشت

این آخرین حرف دلم بود بگذریم

(مهرا) فقط حرف دل مهربان گذشت

شعر: محمود رفیعی وردنجانی (مهر)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:54  توسط مهر | 
 
http://www.khavaranshop.com/کلنگ آباد...( شعری از: محمود رفیعی)

این داستان داستان یه روستاییه که می خواد هرجوری شده برای پیشرفت روستاشون یه دانشکده علوم قرآنی رو به روستاشون ببره - بخونید:

ما هم یکی دانشکده اینجا ندارد------  گفتم که روستای شما که جا ندارد!

گفتا چرا بفرو یکی دارد ولی ما------چیزی کم از بفروییه اینجا ندارد!!!

می گفت هر شهری یکی دارد ببینید------ هر شهر و هر ده می روی آیا ندارد!

گفتم عزیزم فکر دانشجو نکردی------سرویس و خط واحد و کالا ندارد!!

گفتا چرا بفرو یکی دارد ولی ما------چیزی کم از بفروییه اینجا ندارد!!!

گفتم که آن جا فرق دارد فرق دارد------ اینجا فضای سبز یا زیبا ندارد!

بفرویه دارد پیربفرو آبسردکن!-------حداقل گرم است و این سرما ندارد!

بفروییه  حداقل  لوله کشی بود------بی آب و برقی  شما ها را ندارد

گفتا نمی دانم و مرغش داشت یک پا-------اصرار کردم گفت مرغم پا ندارد!

بردیم یک دانشکده به روستاشان-------دانشجویی آن جا فقط حالا ندارد!!!

گفتیم هرکس خواست در آنجا بیاید------ تحصیل دانش پیر و هم برنا ندارد!

این رشد دانشگاه بر همه مبارک!

مهرا برو تحصیل کن تو  با ندارد...!

شعر: مهر

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:34  توسط مهر | 

تا کی اسیر غصه و ناورد باشم

 

بگذار تا آزاد از این درد باشم

 

مجبورمان خواهی نمود ای چرخ گردون

 

در گردش دوران تو نامرد باشم

 

سهم همه برگ و بهار و لاله و گل

 

تنها چرا من بی بهار و زرد باشم

 

مهرم ولی سرگشته کوی زمستان

 

آه از غمم گر در حضوری سرد باشم

      شاعر:م.رفیعی(مهر)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 14:12  توسط مهر | 
                 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 13:37  توسط مهر | 

دل مانده در این خانه دنیا پر از غم
ای کاش این ای کاش ها را بود مرهم
ای کاش این کاشانه رنگ یک دلی داشت
تا می شد از مهر خدا ایمان فراهم

شاعر: محمود رفیعی وردنجانی(مهر)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 13:33  توسط مهر | 

با شهادت عروج ناب گرفت

با شهادت شد او مطهرتر

بود اسطوره ای ز علم و بیان

بود شاید ز علم هم برتر

بود تکلیف او جهاد قلم

با قلم دیده عدو شد کور

مرتضی بود مرزبان اصول

شد ز بیداریش خطرها دور

هر کتابش فروغ بیداری است

سطرهایش خلوص قلب و بیان

کرد حق را برایمان زنده

شد حقیقت ز کار او چه عیان

شد مثالی که راستان رستند

داستانی که راست بود و درست

او فقط وقف حق و ایمان بود

دور از شهرت و مقام و زپست

ناگهان در شبی به غار حراء

بود معراج او به نقل زمان

با پیمبر (ص) شبی سخن می گفت

لرزه عشق بود بر دل و جان

با همه سست مکتبان جنگید

جنگ جویی به عرصه فرهنگ

بود اسلام افتخار شهید

غیر اسلام هر آن چه دیگر ننگ

از حماسه بگفت و عاشورا

از جهاد و اصول و بیداری

دست حق بود قدرت کارش

تا که حق را همی کند یاری

هرچه او گفت ، گفته حق بود

گفت این را امام دلهامان

شده نامش بلند و کارش نور

نور را کرده نام دلهامان

می شود با دمش جهان زنده

این خلوصی که مرتضی دارد

مرتضی و مطهری نامش

عطر جان بخش در فضا دارد

مثل او نیست، نیست،کمتر هست

که شود کل گفته هایش خوب

که شود علم او به جان مانوس

که شود در دل بشر محبوب

مدرکی در خورش نبود هرگز

مدرکی برتر از شهادت او

بنگر این زندگانی نابش

بنگر آن رفتن و سعادت او

عاقبت رفتی و شده دانش

نگران خودش ز بعد شما

ابر برکت ز علم می بارید

سیر می شد جهان ز رعد شما

شده آن دل بلند با دانش

نور علمت به هر دلی افتاد

می کنم با تمام جان یادت

ای شهید بزرگ، ای استاد...

شاعر: محمود رفیعی وردنجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 8:52  توسط مهر | 

به مناسبت هفته خوابگاه ها!

خواب ...گاه ؟!

نظم می خواهی بیا تا خوابگاه!!!

خانه ی یاری و دربار رفاه!!!

رنج ها دارد ولی خوش خاطره

خاطرات مردمانی بی گناه

وای از درد فراق و انتظار

دوری از بابا و مامان آه آه...!!!

هست و دیوار و در و هرجای تخت

از نوشتن های این یاران سیاه

می نگارد بر تمام خوابگاه

روزگارا روز ما پر غم مخواه

بحث هایش باصفا و داغ داغ

نقد هر کار خطا و اشتباه

هریکی در کار و دلمشغولیش

هرکسی از سوی یزدان چاره خواه

شعر می بافد یکی در حال خود

دیگری در حل جدول با نگاه

دیگری هم در تماس و التماس!

آسمان می بیند و هم روی ماه!

پوششش زیباست خوب و خنده دار

چون عمو پورنگ رختی راه راه

بسته پیمان هرکسی با تخم مرغ

مرغ دارد بهر ما در سینه آه!!!

دیگری چون واعظان جلوه جو

سخت در توصیف کار و راه و چاه

خوابگاه ای خانه خوبی و مهر

ای صمیمیت صفایت خوابگاه

شعر:  محمود رفیعی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 13:41  توسط مهر | 
                 کارت پستال روز معلم

استاد خوبی

استاد عشق

استاد محبت

هنوز هم خاطره خنده هایت در دلم موج می زند...

فکر می کردم مگر چقدر می توان یک معلم را یک استاد را دوست داشت

حالا می فهمم تو را هم طراز همه عزیزانم دوست دارم

یاد دارم که خنده و قهرت برای من بود

تو انگار آمده ای که خوبی کنی

اصلا یک ذزه سیاهی در تو راه ندارد

تو بودی که از زیبایی های زندگانی شعر وفا را برایم خواندی

و تو بودی که قصه گرگ و بره را گفتی

حالا هرگاه مظلومانه حقم غصب می شود

تو را به یاد می آورم

انگار ما تا همه چیز را تجربه نکنیم باورمان نمی شود

باشد استاد

اما این هیاهو زده دره وحشت دنیا

محتاج راهنمایی است

یادم می آید که هرگاه در سالروز معلم از شما می پرسیدیم

چه کادو بیاوریم

می گفتی : کادو و هدیه من درس خواندن شماست

استاد همه آن درس ها که خواندیم

برای همان روز ها خوب بود

امروز با خود می گویم ای کاش کمی درس تاب آوردن در برابر نامردی ها و دورویی ها را به من داده بودی

امروز اسیر واژه نیستم

ولی تو آن درس را مخفیانه در دل حرف هایت به من گفته بودی

و دریغ از فراموشی انسان

استاد همه خوبی ها

روزت که روز فهم و علم است مبارک

رفیعی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:44  توسط مهر | 

به امید رسیدنت ای جان

به افق های دور می نگرم

گشته پر هیبت حضور شما

بس که من با غرور می نگرم

می کشم آه حسرت از سینه

چون که بر ظلم و جور می نگرم

می شود آتشی نهان دلم

باز هم من صبور می نگرم

می رسی قصه دلم این است

باز با حس و شور می نگرم

می نشینم به راه سبز عشق

به مسیر عبور می نگرم

می کشم من خجالت از خوبی

تا به وضع شرور می نگرم

غصه می گیرد این دل زارم

جمعه ها سوت و کور می نگرم

من چه راکت نشسته ام ای وای

با حقیقت به مور می نگرم...

بعضی از روزها به این دنیا

دیگر آری به زور می نگرم

تا بیاید به سینه ام امید

بر حدیث زبور می نگرم( ولقد کتبا فی زبور...)

پر زعبرت دوباره می گردم

تا که من بر قبور می نگرم

نیست برقی ز آتش توحید

هرچه بر کوه طور می نگرم

می نشینم به آتش نفرین

برکنار تنور می نگرم

آمدم بی خبر زگهواره

بی خبر هم به گور می نگرم

بر تمام دقایق عمرم

چون که من با مرور می نگرم

می شوم پر ز ناله از کارم

بس که در این امور می نگرم

 شعر : محمود رفیعی وردنجانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 12:56  توسط مهر | 

زمستان رفت و سرما باز رد شد

بهار از لطف یکتای صمد شد

بهارت ای گل زیبا مبارک

شکوفا باش چون سال نود شد

شاعر: محمود رفیعی وردنجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 12:48  توسط مهر | 

من بی حضور عشق عبادت نمی کنم

فکری دگر به غیر شهادت نمی کنم

شرمنده ام ز خویش که ماندم اسیر خود

آری دگر ز خویش عیادت نمی کنم

شاعر:محمود رفیعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 11:54  توسط مهر | 

پیاده از چه می باید که تو پا بر زمین باشی

چرا باید چنین باشد؟ چرا باید چنین باشی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:2  توسط مهر | 

بارالها دل من نورانیست

که تو آن را حرمت می دانی

آمده پشت درت این دل زار

یعنی آیا دل من میرانی

و چنان مست تمنای تو شد

که تو خود حال دلم می دانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 12:2  توسط مهر | 

یا علی و یا عظیم و یا رحیم
عشق حضرت را به دلها کن ندیم
یا غفور و یا کریم و یا حکیم
دشمنان شیعیان را کن عقیم
یا قدیم و یا نعیم و یا مقیم
راهمان ده در صراط مستقیم
یا سمیع و یا بصیر و یا متین
کن نصیبم یاری قرآن و دین
یا خبیر و یا بدیع و یا ودود
نور ایمان کن به دلهامان ورود
یا وکیل و یا جلیل و یا شکور
نور عرفانم ده و عشق و شعور
یا عزیز و یا کبیر و یا دیان
الامان از غیبت صاحب زمان
یا حبیب و یا رقیب و یا سلام
کن مرا در خیل اصحاب امام
یا حفیظ و یا لطیف و یا صبور
العجل در نوبت و وقت ظهور
یا شهید و یا رشید و یا مجید
با ظهورش حال دوران کن سعید

شاعر: لا ادری!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:18  توسط مهر | 

در هوای شکفتن و رفتن

غنچه ها سویشان به دریا بود

رفتن شب شکوه صبح امید

در فضای جهان هویدا بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 10:25  توسط مهر | 

ما جبهه را به روز خطر گم نمی کنیم

خود را فدای صحبت مردم نمی کنیم

سر را به راه پیر ولایت سپرده ایم

دیگر نگه به آدم و انجم نمی کنیم

به امید استمرار توفیقات و تاییدات و طول عمر عزیز دل هایمان سید علی(مدظله العالی)

شاعر: محمود رفیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 9:53  توسط مهر | 

عمری که بی نام تو شد، مولا فنا شد

عشق دل غمدیده ما کربلا شد

اندوه هجده ماه را زینب چو می دید

زیبا شد از فضل خدا؛ زینب رضا شد

فریاد هل من ناصرت آوای تاریخ

دل با صفای کربلایت آشنا شد

حج تو گر در مولا ناتمام است

اعمال این دشت بلا ، رمی و منا شد

در آن شب آخر تمام خیمه ی تو

بهر شهادت جملگی در ربنا شد

خورشید عالم تاب تو در اوج نیزه

قاری قرآن خدا و در ثنا شد

ای کاش می شد تا بگویم شرح عشقت

دین خدا با خون پاک تو بنا شد

ای (مهر)از این قافله جامانده ای تو

راهی سپاه عاشقی تا نینوا شد

شاعر: محمود رفیعی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 10:46  توسط مهر | 

ما  نفهمیدیم  راز  مادری

کاش این حکمت بگوید دیگری

مادرم با مهر و با ایمان خود

کودک گریان خود می پروری

لای لای عشق تو در گوش او

های های کودکت چون اصغری

می نشینی شب کنار بسترش

طفل  تو  نالان  و نور تو پری

می شود  با  نور  پاک  تربیت

کودکت از هرچه ناپاکی بری

بعد  مهر  خالق  دادار - حق

در محبت از همه عالم سری

شب چو کودک ذره ای تب می کند

تشت آب و پارچه می آوری

چون که می ترسد ز اجسام فضا

بی درنگ اشیا خانه می بری

چون تو می گویی برایش از حسین

می شود او هیئتی و منبری

می رود در مدرسه با شوق و ذوق

می شود آغاز این علم آوری

می کنی او را به تکلیف و عمل

با  تمام  همت  خود  یاوری

خوب می پیچی به او شال و کلاه

در  هوای سرد ماه آذری

از  برای  او  تمام  لحظه ها

از همه  خوبی  عالم  بهتری

شاعر:محمود رفیعی وردنجانی

منتظر نظرات شما هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 13:1  توسط مهر | 
بی روی تو از زمانه سیرم بخدا

در ماتم زندگی اسیرم بخدا

سیرم به جهان گره گشا هیچ نشد

گمگشته جاده و مسیرم به خدا

شاعر:رفیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:28  توسط مهر | 
باران  سنگ  گر  که  بیاید  روا  بود

زین سنگ ها که در دل این قوم جا گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:26  توسط مهر | 

سوگ خورشید رسیده است بیا ناله کنیم

چو محرم بدمیده است بیا ناله کنیم

همچو داغ جگر اصغر شش ماهه او

هیچ انسان نشنیده است بیا ناله کنیم

مانده در شک رخ خورشید که ظهر دهم است

ز جهان رنگ پریده است بیا ناله کنیم

زینبا دل نیریدی ز برادر ز امام

شمر حنجر ببریده است بیا ناله کنیم

وای آن دختر کوچک به تمنای پدر

دور این خیمه دویده است بیا ناله کنیم

زینبت ام مصائب شده است

قد این یار خمیده است بیا ناله کنیم

شام هجر و سفر شام ؛ محرم و صفر

کس چنین اسر ندیده است بیا ناله کنیم

من اسیرم به دل بحر تو کشتی نجات

شرم بر صورت و دیده است بیا ناله کنیم

کربلا کاش بخوانی همه را یا مولا

اشک و خونابه به دیده است بیا ناله کنیم

به خلوص بنما شاعر مفلس دلشاد

جگر از غصه رمیده است بیا ناله کنیم

شاعر: محمودرفیعی وردنجانی(مهر)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:23  توسط مهر | 
گاهی اوقات دیگر واژه ها کشش درد ها و رنج های انسان را ندارد ُ آن وقت است که گلویت را بغض فرا می گیرد و سراپا ناله و غصه می شوی دلت می خواهت گریه کنی اما اشک هم راهی به چشمانت ندارد دلت می خواهد داد بزنی اما فریاد هم یاری گر تو نیست اینجا باید با او که از رگ گردن به تو نزدیکتر است از همیشه صمیمی تر صحبت کنی و بگویی.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 15:55  توسط مهر | 
ای همه عزت ما حاصل کار تو شهید

توتیای دل و جان گرد و غبار تو شهید

زنده ای و من از این بار گناهم مرده

زندگی بخش شود کوی و مزار تو شهید

دل زارم همه شب ناله از این بخت زند

تا شوم با مددت یاور و یار تو شهید

آمدم با دل پر عاطفه در جبهه عشق

تا بهاری کنم این دل ز بهار تو شهید

تا که رفتی دل ما غافل از آن قافله شد

گرچه شد خیل کسان داعیه دار تو شهید

ننگاریم در این دفتر هستی جز نور

تا بیاید به جهان لطف نگار تو شهید

دیدم از خون دلت کوی شلمچه گلگون

آمدم تا خود اروند کنار تو شهید

جان بی ارزش من هدیه این مبتدی است

هدیه می دارمش این پوچ نثار تو شهید

از هویزه به جز از غربت جانکاه نبود

رجز عاطفه خواندیم و شعار تو شهید

می روم تا که ببینم به جهان فتح مبین

فتح جاوید تو و دور مدار تو شهید

من گمنام ترین آمده ام محنت بار

تا بگیرم زخدا فرصت بار تو شهید

سینه ی خسته ام از غربت و غم می جوشد

عاشقش کرده همان چشم خمار تو شهید

به شهادتگه عرفانیتان من چه کنم؟

تا شوم با نفست آینه دار تو شهید

نهِ نمی گویم از این جامعه و حالت آن

هست انبوه جوان یکسره یار تو شهید

خون سرخت به سیاهی حجاب است هنوز

خیل زهرا صفتان هست جوار تو شهید

رهبر ما ز شما بر دل ما می گوید

که چسان بود وفاداری و کار تو شهید

می روم بی دل خود من ز گلستان شما

می نشیند دل من شاد به دار تو شهید

(مهر)با ناله و اشعار وفاداری کن

تا شود در همه ایام تو یار تو شهید

شاعر : محمود رفیعی وردنجانی (مهر)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 14:47  توسط مهر | 
اشکم به پلک جلوه چو هامون نشسته است

از هجر یار بر جگرم خون نشسته است

در این غبار غصه و اندوه و بی کسی

گردی به گرد بستر هامون نشسته است

مهر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 12:35  توسط مهر | 
در غروب جمعه ما دلخون شدیم

از غم عشق تو ما مجنون شدیم

در حرم بودیم بهر غفلتی

از حریثم آن حرم بیرون شدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 12:31  توسط مهر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یا مهدی (عج) جان / شرمنده ام که بی تو نفس می کشم هنوز... تا زنده ام بس است همین شرمساریم...

نوشته های پیشین
آذر 1390
آبان 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
پیوندها
وبلاگ خبری - تحلیلی خبربر
دانشگاه علوم و معرف قرآن کریم
کانون فرهنگی- ادبی - هنری بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی میبد
کانون دفاع مقدس بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی میبد
وبلاگ بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی میبد
استاد عشق / شهید مطهری
وبلاگ کانون مهدویت بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرانی میبد
وبلاگ گروه بلغ - دانشکده علوم قرانی میبد
وبلاگ نشریه بساتین بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرانی میبد
پایگاه طرح ولایت سازمان بسیج دانشجویی کشور
کانون نوسازی معنوی بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرانی میبد
وبلاگ نشریه جوهره وحی بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرانی میبد
شبکه خبر رسانی مجازی شهرستان میبد "( میبد ما )
پایگاه خبری - تحلیلی رجا
وبلاگ اختصاصی جهاد اقتصادی
وبلاگ نشریه هل اتی دانشکده علوم قرانی میبد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM